زندگی برای کار یا کار برای زندگی!!
امروز دوست دارم یک تجربه کاملا شخصی را با شما در میان بگذارم، تجربه ای که برای من هزینه های سنگینی داشته است. این مسئله ای که میخواهم بگویم گریبانگیر خیلی ها چون من در ایران بوده و هست ولی زمانی من آگاه شدم که شرایط استرالیا را دیدم و توانستم یک مقایسه ساده ای داشته باشم.
ایران که بودیم من وعلی بیشترین زمان خود را به کار کردن در محل کارمان اختصاص می دادیم، به دلیل مشغله های زیاد کاری، بعضی روزها کمتر از2 ساعت همدیگر را می دیدیم. علی بواسطه شغلش ساعات زیادی را درگیر کار بود و حتی روزها و ساعاتی که سر کار هم نبود، تعطیلات آخر هفته، تعطیلات نوروزی و... عملا از شر تماسهای محل کار در امان نبود. این مسئله و مضرات آن کم کم با اضافه حقوق هایی که اکثرا ازمیزان خود حقوق هم بالاتر بود و پاداشهای قابل توجه، به یک امر عادی و یک وظیفه تبدیل شده بود. هر وقت اعتراضی میکردیم، مستقیم یا غیر مستقیم به میزان حقوق اشاره ای میکردند و این امر باعث میشد که علیرغم حجم زیاد کار، همیشه در اعتراضها بدهکارهم میشدیم. نکته جالب این بود که کم کم نبود هر کدام از ما و نداشتن زمان کافی برای هم، با پول جایگزین میشد و این اتفاق به قدری آرام آرام در زندگی ما رخنه کرده بود که خودمان هم از حضور چنین معضلی غافل بودیم. همیشه احساس میکردیم که جای یک چیزی خالی است، با توجه به اینکه هیچ مشکل مهمی در زندگی نبود ولی احساس لذتی که آرزویش را داشتیم نمی بردیم، خودمان را هم متقاعد کرده بودیم که شرایط کاری ما اینچنین است و چاره دیگری نداریم، یا باید کاررا به کل تغییر دهیم و یا هر جای دیگری هم که برویم به دلیل یکسان بودن ماهیت کار، آش همان آش است و کاسه همان کاسه. خلاصه اینکه به جواب مناسبی نمی رسیدیم. تا میخواستیم در این مورد فکر کنیم به طور اتوماتیک جوابهایی که دوست داشتیم بشنویم سراغمان می آمد و صد البته دلیل اصلی آن این بود که وقت کافی برای فکر کردن در مورد مشکلی که تمام زمان ما را به خود اختصاص داده بود، نداشتیم.
سالها بر همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه به استرالیا آمدیم، وعلی اینجا مشغول کار شد. از آنجاییکه، کار اینجا همان ماهیت کار قبلی در ایران را دارد، دوباره شرایط آنکال بودن و حجم زیاد کار بوجود آمد. همان هفته اول یک موبایل برای آنکال بودن و یک عدد لپ تاپ جهت انجام برخی کارها در ساعات غیر کاری تحویل داده شد. پر واضح است، برای ما که بیشترین ساعات روز را در محل کار گذرانده بودیم این شرایط کاملا مانوس و قابل پذیرش بود. ولی یک تفاوت قابل توجهی وجود داشت و اینکه اینجا ازاضافه حقوق به ازای اضافه کاری و حق آنکالی خبری نیست و فقط میتوانید ساعاتی که اضافه کار کرده اید را جمع کنید و مرخصی بروید(ُُTime In Lio). ابتدا برای من خیلی غریب بود و بعضی اوقات در ذهن خودم اعتراض شدیدی به شرایط موجود میکردم. تا اینکه بعد از اتمام پروژه، شرکت برای تشکر از ساعاتی که اضافه کار انجام شده بود یک هفته مرخصی تشویقی به علی داد، یعنی به پاس ساعاتی که در آخر هفته سر کار بوده و درحقیقت زمانی که سهم خانواده اش بوده را با مرخصی جبران کردند یا به قولی زمان با ارزش در کنار خانواده بودن را با پول معامله نکردند. این شرکت علاوه بر دلایل اقتصادی که برای خودش قابل توجیه بوده حداقل به یک امربسیارمهم اهمیت داده و آن خانواده است، چیزی که در ایران فقط به یک واژه نمادین قابل احترام در لفظ بدل شده است.
این موضوع برای ما تلنگوری شد، تازه بعد از سالها به عمق فاجعه پی بردیم. در ایران برای ما خانواده، به زبان در اولویت اول ولی در عمل، در اولویت دوم و یا حتی پایین تر قرار داشت. البته این را هم بگویم اینجا دوستانی هستند که در شرکتهایی مشغولند که نه تنها از مرخصی تشویقی خبری نیست، حتی یک تشکر خشک و خالی هم بابت زحمات زیادی که متحمل شده اند، نمی شود. منظورم این نیست که همه شرکتها در استرالیا پایبند به چنین اصولی هستند. این را فقط ازاین جهت گفتم، که این مقایسه توانست دریچه ای جدید را در ذهن ما باز کرده و ریشه آن احساس نارضایتی را نشانمان دهد. امیدوارم حتی اگر این شرکت جزو موارد خاص در استرالیا است همواره براین باور زیبا پابرجا مانده و به ما نیز کمک کند که یاد بگیریم خانواده را در اولویت اول زندگی خویش قرار دهیم.
اگر شما هم جزو کسانی هستید که بیشترین وقت خود را به کار اختصاص می دهید، لحظه ای دست از کار بکشید و زندگی خود را مرور کنید، تصمیم بگیرید و مسیرتان را عوض کنید. چه بسا که از مابقی لحظات با هم بودنمان لذت ببریم.


