وقتي کوچک بودم به همراه خانواده به اطراف تهران مي رفتيم تا برای چهارشنبه سوری بوته جمع کنيم. کلي شادي مي کرديم و شب در کنار همسايگان آتش روشن مي کرديم، بوته هايي که در ابتدا شعله زيادي داشت و بلافاصله کم مي شد و به خاموشي مي گراييد ولی هیجان و شوق کودکانه را در دل ما زنده نگه مي داشت.

سالها گذشت، بوته ها جاي خود را به مواد محترقه و شعله هاي بلند و پر حرارتي دادند که پريدن از روي آنها تا پاسي از شب ميسر نبود. مدتها بود که ديدن شعله هاي پر حرارت آتش در کوچه و خيابان و شنيدن صداهاي مهيب مواد محترقه برايم معناي شادي داشت و حال و هواي نوروز را چندين برابر مي کرد.امسال چهارشنبه سوري را در فرسنگها دور تر از خانواده ولي در کنار هموطنان برگزار کرديم.

با ديدن آتش کوچک و مختصري که دوستان در صف پريدن از آن به انتظار ايستاده بودند دوباره حال هواي بچگي برايم زنده شد!

از صبح که بلند شدم دائم به اين فکر مي کردم که آخرين روز سال ۱۳۸۷ داره سپري ميشه و از هياهوي عيد در اينجا هيچ خبري نيست، اين اولين سالي است که اين جوري به استقبال سال جديد مي رم. انگار که اين آدما نمي دونند امشب چه اتفاقي قراره بيفته، آخه سال داره تحويل ميشه و...

بعد کلاس سري به فروشگاه Coles زدم تا وسايل مورد نياز را براي امشب تهيه کنم. در بدو ورود به فروشگاه با تبریک پر شور و شوق یکی از دوستان ايراني مواجه شدم. خدائيش انگار دنيا را به من داده بودند!! ما هم امشب به اتفاق دوستان دور هم جمع خواهیم شد و نوروز باستانی را جشن می گیریم.

 نوروز ۸۸ بر همه دوستان مبارک، به اميد سالي پر از شادي، سلامتي و موفقيت