اوقات خوش آن است که با Friends به سر شود...


از سالها پیش تعریف سریال Friends را از دوستانم می شنیدم ولی هیچ وقت فرصت دیدن آن را پیدا نکرده و یا این فرصت را برای خودم بوجود نیاورده بودم. اما چند وقتی هست که برنامه ریزی کردیم و هر شب یکی دو تا اپیزود از این سریال را میبینیم و از ته دل میخندیم. 

شاید باور نکنید ولی گاهی با حس و حالی میخندم که فکر میکنم به زمان دانشجویی و ماقبل آن بر گشتم. حال و هوای بسیار زیبایی که احساس میکنم مدتهاست از آن فاصله گرفتم. حس و حالی که مخصوص دوران نوجوانی یا جوانی آدم میشه. یعنی همون زمانهایی که آدمها بدون نقاب، بدون سانسور و بدون ترس از قضاوت شدن یا قضاوت کردن با دوستان خود ارتباط برقرار میکنند واصلا نگران این نیستند که الان طرف چی فکر میکنه، چی برداشت میکنه، دلخور میشه، به دل میگیره، بهش برمیخوره و خلاصه صد تا خیال جورواجوری که وقتی بزرگ تر میشیم در روابط خود بیشتر  آنها را لحاظ میکنیم.

 همین قید و بندها گاهی باعث میشه که انسان از خود واقعیش جوری فاصله بگیره که دیگر احساس لذتی از اطرافیان و دوستانش نداشته باشد.

ما که همچنان داریم به دیدن این سریال ادامه میدیم و لذت می بریم، اگر چه سریال جدیدی نیست ولی توصیه میکنم که حتما در لا به لای کارهای روزمره خود زمانی هم به دیدن این سریال اختصاص بدید. ویژگی بزرگی که داره اینه که اپیزودهای آن کوتاه است و ماجراها خیلی به هم گره نمیخوره . در صورتیکه اپیزودی را نبینید یا موضوع آن را فراموش کرده باشید، در درک داستان قسمت بعدی تاثیر به سزایی نمیگذاره . ولی خوب اگر همه اپیزودها را به ترتیب و پشت سر هم ببینید با شخصیتهای داستان ارتباط خوبی برقرار میکنید و حسابی لذت می برید.


زندگی برای کار یا کار برای زندگی!!


امروز دوست دارم یک تجربه کاملا شخصی را با شما در میان بگذارم، تجربه ای که برای من هزینه های سنگینی داشته است. این مسئله ای که میخواهم بگویم گریبانگیر خیلی ها چون من در ایران بوده و هست ولی زمانی من آگاه شدم که شرایط استرالیا را دیدم و توانستم یک مقایسه ساده ای داشته باشم.

ایران که بودیم من وعلی بیشترین زمان خود را به کار کردن در محل کارمان اختصاص می دادیم، به دلیل مشغله های زیاد کاری، بعضی روزها کمتر از2 ساعت همدیگر را می دیدیم. علی بواسطه شغلش ساعات زیادی را درگیر کار بود و حتی روزها و ساعاتی که سر کار هم نبود، تعطیلات آخر هفته، تعطیلات نوروزی و... عملا از شر تماسهای محل کار در امان نبود. این مسئله و مضرات آن کم کم با اضافه حقوق هایی که اکثرا ازمیزان خود حقوق هم بالاتر بود و پاداشهای قابل توجه، به یک امر عادی و یک وظیفه تبدیل شده بود. هر وقت اعتراضی میکردیم، مستقیم یا غیر مستقیم به میزان حقوق اشاره ای میکردند و این امر باعث میشد که علیرغم حجم زیاد کار، همیشه در اعتراضها بدهکارهم میشدیم. نکته جالب این بود که کم کم نبود هر کدام از ما و نداشتن زمان کافی برای هم، با پول جایگزین میشد و این اتفاق به قدری آرام آرام در زندگی ما رخنه کرده بود که خودمان هم از حضور چنین معضلی غافل بودیم. همیشه احساس میکردیم که جای یک چیزی خالی است، با توجه به اینکه هیچ مشکل مهمی در زندگی نبود ولی احساس لذتی که آرزویش را داشتیم نمی بردیم، خودمان را هم متقاعد کرده بودیم که شرایط کاری ما اینچنین است و چاره دیگری نداریم، یا باید کاررا به کل تغییر دهیم و یا هر جای دیگری هم که برویم به دلیل یکسان بودن ماهیت کار، آش همان آش است و کاسه همان کاسه. خلاصه اینکه به جواب مناسبی نمی رسیدیم. تا میخواستیم در این مورد فکر کنیم به طور اتوماتیک جوابهایی که دوست داشتیم بشنویم سراغمان می آمد و صد البته دلیل اصلی آن این بود که وقت کافی برای فکر کردن در مورد مشکلی که تمام زمان ما را به خود اختصاص داده بود، نداشتیم.

سالها بر همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه به استرالیا آمدیم، وعلی اینجا مشغول کار شد. از آنجاییکه، کار اینجا همان ماهیت کار قبلی در ایران را دارد، دوباره شرایط آنکال بودن و حجم زیاد کار بوجود آمد. همان هفته اول یک موبایل برای آنکال بودن و یک عدد لپ تاپ جهت انجام برخی کارها در ساعات غیر کاری تحویل داده شد. پر واضح است، برای ما که بیشترین ساعات روز را در محل کار گذرانده بودیم این شرایط کاملا مانوس و قابل پذیرش بود. ولی یک تفاوت قابل توجهی وجود داشت و اینکه اینجا ازاضافه حقوق به ازای اضافه کاری و حق آنکالی خبری نیست و فقط میتوانید ساعاتی که اضافه کار کرده اید را جمع کنید و مرخصی بروید(ُُTime In Lio). ابتدا برای من خیلی غریب بود و بعضی اوقات در ذهن خودم اعتراض شدیدی به شرایط موجود میکردم.  تا اینکه بعد از اتمام پروژه، شرکت برای تشکر از ساعاتی که اضافه کار انجام شده بود یک هفته مرخصی تشویقی به علی داد، یعنی به پاس ساعاتی که در آخر هفته سر کار بوده و درحقیقت زمانی که سهم خانواده اش بوده را با مرخصی جبران کردند یا به قولی زمان با ارزش در کنار خانواده بودن را با پول معامله نکردند. این شرکت علاوه بر دلایل اقتصادی که برای خودش قابل توجیه بوده حداقل به یک امربسیارمهم اهمیت داده و آن خانواده است، چیزی که در ایران فقط به یک واژه نمادین قابل احترام در لفظ بدل شده است.

این موضوع برای ما تلنگوری شد، تازه بعد از سالها به عمق فاجعه پی بردیم. در ایران برای ما خانواده، به زبان در اولویت اول ولی در عمل، در اولویت دوم و یا حتی پایین تر قرار داشت. البته این را هم بگویم اینجا دوستانی هستند که در شرکتهایی مشغولند که نه تنها از مرخصی تشویقی خبری نیست، حتی یک تشکر خشک و خالی هم بابت زحمات زیادی که متحمل شده اند، نمی شود. منظورم این نیست که همه شرکتها در استرالیا پایبند به چنین اصولی هستند. این را فقط ازاین جهت گفتم، که این مقایسه توانست دریچه ای جدید را در ذهن ما باز کرده و ریشه آن احساس نارضایتی را نشانمان دهد. امیدوارم حتی اگر این شرکت جزو موارد خاص در استرالیا است همواره براین باور زیبا پابرجا مانده و به ما نیز کمک کند که یاد بگیریم خانواده را در اولویت اول زندگی خویش قرار دهیم.

اگر شما هم جزو کسانی هستید که بیشترین وقت خود را به کار اختصاص می دهید، لحظه ای دست از کار بکشید و زندگی خود را مرور کنید، تصمیم بگیرید و مسیرتان را عوض کنید. چه بسا که از مابقی لحظات با هم بودنمان لذت ببریم.

 

آنهایی که مانده اند و آنهایی که رفته اند

امروز ايميل زیبایی از يکي از دوستان بسیار خوبم به دستم رسید، من که لذت بردم. گفتم اينجا بگذارم شما هم ببينيد. خواندنش خالي از لطف نيست، يکجورايي حرف دل ماهاست، البته نمي دونم نويسنده اش کيه ولي همين جا ازش تشکر ميکنم:

-آنهايي که رفته‌اند هر روز ايميلشان را در حسرت نامه از آنهايي که مانده‌اند باز مي‌کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند، کلافه مي‌شوند.
-آنهايي که مانده‌اند هر روز نه، يکروز در ميان ايميلشان را چک مي‌کنند و از اين‌که نامه اي از آنهايي که رفته‌اند ندارند، کفرشان در مي‌آيد! 

-آنهايي که رفته‌اند، منتظرند که آنهايي که مانده‌اند، برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند حالا که ازجريان زندگي آنهايي که مانده‌اند خارج شده‌اند، آنها بايد تصميم بگيرند که هنوز مي‌خواهند به دوستيشان از دور ادامه بدهند يا نه.  
-آنهايي که مانده‌اند منتظرند که آنهايي که رفته‌اند برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند شايد آنهايي که رفته‌اند مدل زندگي‌شان را عوض کرده باشند و ديگر دوست نداشته باشند با آنهايي که مانده‌اند معاشرت کنند.

- آنهايي که رفته‌اند همان‌طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، تا تنهايي بخورند فکر مي‌کنند، آنهايي که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي‌خورند و جمعشان جمع است و مي‌گويند و مي‌خندند.  
-آنهايي که مانده‌اند همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند و از ان غذاهايي مي‌خورند که توي کتاب‌هاي آش پ‍زي عکسش هست.

-آنهايي که رفته‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که مانده‌اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ مي‌روند .خريد مي‌روند…با هم کيف دنيا را مي‌کنند و آنها را که ان گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.  
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند همه اش بار و ديسکو مي‌روند و خيلي بهشان خوش مي‌گذرد و آنها را که توي آن جهنم گير افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.
 
-آنهايي که رفته‌اند مي‌فهمند که هيچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نيست و دلشان مي‌خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.  
آنهايي که مانده‌اند دلشان مي‌خواهد بروند يکبار هم که شده بروند يک مغازه‌اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي‌خواهند انتخاب کنند. 
  
-آنهايي که رفته‌اند همان‌طور مي‌نشينند پ‍شت پ‍نجره و زل مي‌زنند به حياط و فکر مي‌کنند به اين‌که وقتي برگردند کجا کار گيرشان ميايد و آيا اصلا برگردند؟!  
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند که آنهايي که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا مي‌ايند جاي آن‌ها را سر کار اشغال مي‌کنند و آنها از کار بيکار مي‌شوند
 
-آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند حق ندارند هيچ اظهار نظري در هيچ موردي بکنند چون دارند اونور حال مي‌کنند و فورا يک قلم برمي‌دارند و اسم اونوريها را خط مي‌زنند   
آنهايي که رفته‌اند هي با شوق بيانيه‌ها را امضا مي‌کنند و مي‌خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، بچسبانند!
 
-آنهايي که مانده‌اند در حسرت بي بي سي بي سانسور کلافه مي‌شوند!   
آنهايي که رفته‌اند هيچ سايت خبري را نمي‌خوانند. خبر کشورهايي که در آن زندگي مي کنند بهشان ربطي  ندارد!

-آنهايي که مانده‌اند مي‌خواهند بروند.
آنهايي که رفته‌اند مي‌خواهند برگردند!

-آنهايي که مانده‌اند از آن طرف مدينه فاضله مي‌سازند...  
آنهايي که رفته‌اند، به کشورشان با حسرت فکر مي‌کنند...

-اما هم آنهايي که رفته‌اند و هم آنهايي که مانده‌اند در يک چيز مشترکند... آنهايي که رفته‌اند احساس تنهايي مي‌کنند.
آنهايي که مانده‌اند هم احساس تنهايي مي‌کنند!

 مساله مهاجرت هم مثل همین تصویره:

ماها معمولا خیلی سریع و راحت در باره آدم هایی که رفته‌اند و آنهایی که مانده‌اند قضاوت می‌کنیم، بهتر است کمی‌ قبل از قضاوت سریع، به قانون زير خوب فکر کنيم:

 يک تصوير را مي شود از جنبه هاي مختلف ديد و از جنبه هاي مختلف تفسير کرد. در واقع فقط يک تفسير  از يك مساله وجود ندارد.


نکته هاي کوچک زندگي

ديروز يکي از دوستان خوبم متني را بهم داد که از کتاب "Life Little Instruction مولف اچ جکسون براون ترجمه سرکار خانم زاهدي " گلچين شده بود. نکته هاي ظريف و کوچکي که اگر هر کسي به ياد داشته باشد و عمل کند در دراز مدت تاثير به سزايي در زندگيش خواهد داشت. خيلي جالبند، حتما بخوانيد :

- با يک وکيل، يک حسابدار ماهر و يک لوله کش کارکشته دوست شو.
- وقتي رئيس جايي شدي، هنگام ملاقات همکارانت از روي صندلي بلند شو واحترام بگذار. شايد آنها  موقعيت رئيس شدن را نداشتند ولي از تو توانمندتر باشند.

-ميز کار و محيط کارت را مرتب نگه دار.
- هرگز اميد را از کسي سلب نکن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.

- همه لباسهايي را که ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه بده.
- هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.

- به افکار بزرک فکر کن اما از شاديهاي کوچک لذت ببر.
- فقط آن کتابهايي را امانت بده که از نداشتنش ناراحت نمي شوي.

- شريک زندگيت را با دقت انتخاب کن، ۹۵ درصد خوشبختي ها و بدبختيها ناشي از همين يک تصميم خواهد بود.
- عزيزان خود را با يک هديه کوچک غير مترقبه شاد کن.
- حداکثر استفاده را از شرايط بد بکن.